پراکنده

درخواست حذف این مطلب
اینو دیروز نوشته بودم ولی پسرمون بیدار شد، نشد ارسالش کنم:از امروز پسرمون تمام وقت میره پیش تاگس موترش. بازم صبح ها که میرم گریه می کنه. اما عصر که امروز گرفتمش خیلی خیلی خوشحال بود. خانومه هم میذاره بیاد جلوی در، کف و بپوشه، روی یه صندلی بشینه تا من وقتی میام یهویی بدوه سمتم . پسرمونم خوشحاله دیگه.
برگشتنی گذاشتم تو زمین بازی ای که همون جاست بره بازی کنه. ولی نرفت بازی کنه! جلوی پله ها یه ظرف مخصوص گذاشتن که توش با یه عمق خیلی کمی آب داره. اونایی که از ورزش میان اول پاشونو با کفش میذارن روی اونجا. بعد میذارن روی یه صفحه ی برس مانندی که روی پله ی بعدیه تا کف ون تمیز بشه، بعد برن. پسرمون فقط می خواست با همون آب بازی کنه!
هی هم آدما میومدن می رفتن بهش آموزش می دادن ببین پاتو اول باید بذاری اینجا، بعد بذاری اینجا!! این بود که با هر ی که میومد پسر ما یه دور تمرینی می رفت :d. این بود که دیگه ترجیح دادم وردارم ببرمش.
اومدیم تو خونه هم کلی با هم بازی کردیم و با هم چیز میز خوردیم! بستنی خوردیم، نون خامه ای خوردیم. لوبیا سبز هم پسرمون خورد که من علاقه ای نداشتم :d.
چند وقت پیش که رفته بودم ید، گفتم یه بسته از این سبزیجات/صیفی جات مخلوط که توی فریزرها هست ب م. تا حالا ن یده بودم. اون جور که تو ع ش معلوم بود به نظرم اومد برای روی پیتزا مناسب باشه. زیتون داشت توش، یه کمی سبزی د شده (مثل نعنای خورد شده منظورمه، نه واقعا سبزی مثل سبزی قرمه سبزی)، قارچ و از این حرفا. ولی وقتی آوردم دیدم باید توش بگردی که زیتون پیدا کنی! قارچ هم کم و بیش داره. ولی تا دلتون بخواد کدو داره و لوبیا سبز.
همسر هم که از این چیزا خوشش نمیاد. گفتم حالا که نیست بیام برای خودم درست کنم ببرم فردا سر کار. اصلش اینه که اینا رو سرخ کنی و به عنوان غذا بخوری! ولی من گفتم با یه کمی گوشت قاطی می کنم، می زنم تو برنج، می برم سر کار.
اومدم یه کمیشو پختم، پسرمون هم روی ک نت نشسته بود و نظاره می کرد. اعلام آمادگی کرد برای خوردن لوبیا سبزا و کدوها! کدو دو سه تا بیشتر نخورد. ولی لوبیا سبز شاید یه ده دوازده تایی خورد. فکر کنم سیر شد دیگه. چون قبلش هم چیزای دیگه خورده بود! تا اینجا که کلا بیشتر سلیقه ی غذاییش آلمانی بوده (البته به جز ته دیگه که ازش نمی گذره!!). امیدوارم کم کم غذاهای ما رو هم بخوره!!
--
اون روز که من بردمش پیش تاگس موترش، یه ظرفی رو پرت کرد. تو خونه هم گاهی این کارو می کنه. ولی تو خونه وقتی این کارو می کنه که هی محدودش کنی و بگی این کارو نکن، اون کارو نکن. چون همسر بیشتر حساسه و بیشتر بهش میگه این کارو نکن، اونجا نرو، موقعی که همسر هست بیشتر این کارو می کنه. من خیلی سعی می کنم این رفتارشو درست کنم ولی نمی تونم. جالبه که خانومه میگه وقتی شما میرین اصلا این کارو نمی کنه! فقط وقتی مامان یا باباش هستن این کارو می کنه. اگه ی تجربه ای داره یا در این زمینه با مطالعه به نتیجه و را ار خاصی داره، ممنون میشم ما رو هم در جریان بذاره!
--
چند وقت پیش یه بار اومدم یه پست بنویسم. با آی پد نوشتم. در نهایت نتونستم منتشرش کنم! دلایل متعددی هم داشت. همسر برام یه آی پد یده. آخه گفته بودم بهتون که لپ تاپم یه بار مشکل پیدا کرد و انداختیمش دیگه. حالا من با آی پد اصلا راحت نیستم. من عادت دارم به تایپ ده انگشتی. اصلا نمی تونم با آی پد وبلاگ بنویسم. آی پد برام در حد پیامک زدن و تلگرام نوشتن به درد می خوره. ی با تبلت یا آی پد اگه تایپ ده انگشتی می کنه به منم یاد بده لطفا! آخه آدم رو لپ تاپ دستشو یه جایی میذاره. با تبلت آدم باید چیکار کنه دستشو! نمی تونم دستامو تو هوا نگه دارم و ده انگشتی تایپ کنم که! اگر هم به ح گوشی تبلتو دستم بگیرم که خب سخت میشه تایپ طولانی برای وبلاگ.
خلاصه، فعلا دارم با دو تا لپ تاپ زغالی که سال 86 اینا یده شدن می نویسم!! یکیش ورد نداره، یکیش وایرلسش وصل نمی شه. با ورد این یکی می نویسم، با فلش می برم رو اون یکی، اینترنت هم که نداریم. اینترنت گوشیمو میندازم رو وایرلس. با اون وبلاگمو می نویسم!!
--
انقدر ننوشتم که دیگه نمیشه جزئیات همه چیزو بگم.
یه روز یه جلسه ای بود توی یه شهر دیگه که حدود 60 کیلومتر با اینجا فاصله داشت. توماس بهم گفت تو هم بیا. یاد بگیری آدم چطوری باید بره پیش مشتری و راجع به چیا صحبت میشه و اینا. بنابراین، ماس و آنی قرار شد بریم. آنی مدیر پروژه ایه که من روش کار می کنم. همون دختر بسیار بسیار مهربون و صبوری که بهتون گفته ام (گفته ام دیگه؟! اگه نگفتم بگین که بعدا باید بیام بگم). آنی ش یه شهر دیگه است که به اینجا نزدیکه. واسه همین آ هفته ها همیشه میره اونجا. به من گفت که من فردا میرم پیش م. دوشنبه از خونه کار می کنم و خودم مستقیم میام جلسه. تو با توماس بیا. ولی برگشتنی رو با هم برمی گردیم. گفتم باشه.
قبلش از توماس پرسیدم چطوری باید لباس بپوشم؟ رسمیه کاملا جلسه؟ گفت نه. فقط یه کمی از این چیزی که الان تنته رسمی تر بپوش. گفتم باشه. حالا من اصلا کفش نیمه رسمی ندارم!! یا کفشام اسپرته یا تق تقی!! رفتیم یه جفت کفش ارزون 16 یورویی پیدا کردیم و یدیم. من با اونا رفتم.
صبح هم قرار شد مثل همیشه برم و 8 اینا راه بیفتیم که 10 جلسه است و مطمئن باشیم که 10 اونجاییم. از در که اومدیم بیرون، توماس بهم گفت دختر معمولی! گفتم بله! با خودم گفتم الان می خواد بهم بگه تیپت مشکل داره! می خواسته رسمی تر بپوشی!! خدا رو شکر موضوع چیز دیگه ای بود! گفت برگه داری که روش بنویسی؟ گفتم نه :d. البته خ ر داشتم ها. برگه هم شاید یکی دو تا تیکه تو کیفم پیدا میشد. اما اون طوری که بخوام یه دفتر ورداشته باشم مخصوص این کار نداشتم. گفت ببین اینو یادت باشه واسه این مدل جلسات همیشه هم لپ تاپتو باید ورداری، هم چند تا برگه یا یه دفتر. شاید اصلا به کارت نیادها. اما همیشه وقتی میری اینا رو همراهت داشته باش. برگه هاتم همون اول دربیار بذار روی میز با خ رت.
برگشتم برگه بهم داد و راه افتادیم. یه پورشه ی دو نفره داشت. تازه اونجا فهمیدم چرا برگشتنی نمی شد با آنی سه تایی برگردیم! مدل پورشه شو به همسر نشون دادم، میگه صد هزار یورویی هست قیمتش. مبارکش باشه. بالا ه رئیسه دیگه :d.
هنوز تو جاده نیفتاده بودیم که نویگیشن نوشت 10:10 تقریبا می رسیم!! رادیوی ترافیک هم هی اعلام می کرد که مسیر فلان جا به فلان جا تصادف شده. یه ساعت و فلان قدر کیلومتر ترافیک داره. جالبه که اینجا ترافیکو هم بر اساس ساعت اعلام می کنه، هم میگه چند کیلومتر الان ترافیکه. نمی دونم چرا!
خلاصه، توماس گفت برمی گردیم، از یه مسیر دیگه می ریم. اون موقع که این تصمیمو گرفت ما هنوز تو وجی شهر بودیم. ولی حدود 20 تا 30 دقیقه طول کشید تا موفق شدیم برگردیم!! ولی خب بعدش خوب بود دیگه. با سرعت رفتیم و قبل از ده رسیدیم. این وسط منم به آنی ایمیل زدم که ما دیرتر می رسیم. البته وقتی رسیدیم فهمیدم اصلا نخونده ایمیلمو!! :d.
تو جلسه چهار تا خانوم بودن. یکیشون که می روژه ای بود که الان باهاش کار می کردیم یه لباسی پوشیده بود که اصلا شباهتی به لباس مناسب جلسه ی رسمی نداشت! اون یکی هم که یه تی آستین کوتاه پوشیده بود! کلا جلسه خودمونی بود!
نمی دونم اینا رو باید توضیح بدم یا حوصله سربره براتون! امیدوارم نباشه. شرکت ما chatbot تولید می کنه. مشتری هامون هم فعلا یه سری بانکن و یه سری شرکت بیمه و اینا. دیدین تو بعضی سایت ها نوشته آنلاین الان می تونین چت کنین با ما؟ خب به طور معمول یه کارمند اونجا نشسته و به سوالا جواب میده. کاری که شرکت ما می کنه اینه که اون سوالا رو یه ربات جواب بده.
حالا این جلسه ای که رفتیم با یکی از بانک ها بود که مشتریمون بود و یه شرکت دیگه که مشتری احتمالی بودن. یعنی بانکه چون خودش با اونا کار می کنه، به اونا پیشنهاد داده بود که اونام بیان با ما کار کنن تا کارشون راحت بشه و اونا می خواستن بدونن قضیه از چه قراره و اینا.
اون یکی شرکته که مشتری احتمالی بود، یه call center بود. البته قصد نداشت تلفناشو اتوماتیک کنه و اینا ها. می خواست تو سایتشون که میری و سوالی داری و به صورت چت می پرسی رو با استفاده از شرکت ما انجام بده. حالا اون چیزی که برای من جالب بود و می خواستم بگم اصلا اینا نبود! اینا رو گفتم که یه چیز دیگه بگم. خانومه می گفت ما سوال های نامه ای هم خیلی زیاد داریم. بالا ه ما کارمون در کل service center ای هست و خدمات زیادی داریم (که حالا مهم ترینش همون کال سنتر بودن بود). اونا رو ما دادیم به یه شرکت دیگه که نامه ها رو بخونن و سوالا رو مرتب کنن و با همکاری ما جواب بدن.
واقعا برام جالب بود که چقدررر برای مشتری هاشون وقت میذارن و هزینه می کنن، چه از نظر زمان، چه از نظر نیروی انسانی. اون وقت تو ایران نه حضوری به آدم جواب میدن، نه ایمیلی، نه نامه ای. اصلا هیچی به هیچی!! البته شاید الان این طوری نباشه. اما تا وقتی ما ایران بودیم که این طور بود!
--
خانوم مدی روژه ی بانک داشت همین طوری صحبت می کرد. یهویی گفت مثلا بانک من که فلانه این جوریه. بعد خودش می خونده میگه خج آوره. تو بانک ای کار می کنم، تو باکن وای حساب دارم :)). جالب اینه که به طور عام، بانکی که توش کار می کنه حداقل اسما اعتبار بیشتری داره تا بانکی که توش حساب داره.
--
برگشتنی هم با آنی یه عالمه تو راه بودیم. چون باید خط عوض می کردیم. آنی هم می خواست با سمسترتیکت بیاد، مجبور بودیم همه ی قطارها رو محلی سوار بشیم. من تقریبا ساعت 5.5 رسیدم خونه.
--
این آ هفته اگه خدا بخواد می ریم هلند با علی.. همسر و علی شب میان. شنبه صبح میریم و یکشنبه هم برمی گردیم. البته دوشنبه هم تعطیله اگه بخوایم بمونیم. اما فعلا که جایی رو برای دوشنبه در نظر نگرفتیم.
--
علی قدش بلنده. اون دفعه که اومده بود اینجا یه تیکه کالسکه رو گرفته بود دستش گفت من میارم. همسر بهش میگه بده من علی. تو اذیت میشی کالسکه رو هل بدی. علی میگه قدم بلنده، دستامم بلنده :)). واقعیتش منم همیشه مثل همسر فکر می . علی تلنگر خوبی زد بهم!! همیشه فکر می اینایی که قدشون بلنده مثلا اگه بخوان کالسکه رو هل بدن باید خم بشن، اذیت میشن. ولی خب مثل اینکه دستاشونم به همون نسبت بلنده، لازم نیست بیشتر از ما خم بشن!! گفتم به شمام بگم اگه مثل من فکر می کنین :d.
--
داشتیم اون دفعه با علی تو خیابون می رفتیم. یادم نیست من به پسرمون گفتم یا همسر. گفتیم پسرم صدای خواب میدی که. علی با تعجب میگه صدای خواب میده؟!!
فکر کنم اونایی که بچه دارن الان دقیقا می دونن صدای خواب چیه ;-).